من در عصری زندگی می کنم که مردمانش غلط را قلت می نويسند
در عصری که هيچ کس دگر کس نيست
زنان مرد هستند مردان زن وعده ای نيز حيوان
در عصری که در ان شراب و آب و آينه شعر دگر معنی ندارد
در عصری که جان انسان به قيمت خون و خون به قيمت نان معامله می گردد
در عصری که مجسمه آزادی را اعدام می کنند و
اگر نفسی برايش ماند آن را در ميدان محبوس می کنند
در عصری که می گويند عصر ارتباطات است
ولی بوی مرگ از خانه همسايه می آيد
در عصری که در جامدادی کودکان به جای قلم تيغ است
در عصری که زيباترين و نرمترين گل کاکتوس است
در عصری که ديوها به جای فرشتگان می نشينند و
فرشتگان مرگ را آرزو می کنند
در عصری که خداوند پنهان شده است
حامی